نویسنده : ابن عامر ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸

نامدگان ورفتگان ازدوکرانه زمان
سوی تو می دوند, هان ای تو همیشه درمیان

در چمنِ تو می چرد آهویِ دشتِ آسمان
گردِ سرِ تو می پرد بازِ سپیدِ کهکشان

هر چه به گردِ خویشتن می نگرم دراین چمن
آینه ضـمیرِ من جز تو نمی دهـد نشـان

ای گُل بوستانـسرا از پسِ پرده ها در آ
بویِ تو می کَشد مرا وقتِ سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغِ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان

مستِ نیازِ من شدی, پرده ناز پس زدی
از دلِ خود برآمدی: آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون از سر وسینه موج خون
من چه کُنم که از درون دستِ تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده ومرده را چه غم ؟
کز نفسِ تو دم به دم می شنویم بویِ جان

پیش تو ,جامه در بَرم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان





تگ ها :صمیمانه و تگ ها :فارسی شکر است